اندیشه و بصیرت

با تو می گویم : چگونه می شود باور داشت در "بهمن "شکوفه زد و در "دی "تنه ات آنقدر ستبر شود که دشمنان از بریدنش ناامید و ناتوان گردند ؟

اندیشه و بصیرت

با تو می گویم : چگونه می شود باور داشت در "بهمن "شکوفه زد و در "دی "تنه ات آنقدر ستبر شود که دشمنان از بریدنش ناامید و ناتوان گردند ؟

اندیشه و بصیرت

بازمانده ای از خیل عظیم شهدا که لیاقت همراهی با آنان را نداشت . شنیده اید که می گویند لباس شهادت تک سایز است و به قامت همه کس برازنده نیست ؟ حال دعای من این است . خدایا به حق تمامی خوبان درگهت چنانکم کن که این لباس سایز تنم شود و لیاقت پوشیدنش را بیابم .
به آرزوی شهادت زندگی خواهم کرد .

آخرین نظرات

نماز اسارت 

گرمای زیاد آدم را کلافه می کرد . زیر پیراهن ها از فرط عرق کردن ، همه خیس بودند .

حسین تکه مقوایی را که در دست داشت و خودش را با آن باد می زد روی سرم کوبید و گفت :

علی یه خبر خوش .

احمد یوسفی

گفتم : تو هم حوصله داری ، حتما می خوای بگی فردا آزاد می شیم .

گفت : نه بابا .

پس چه خبر خوشی تو این اردوگاه لعنتی هست ؟!

گفت : صامت عبدا...  رفته مرخصی !

گفتم رفته که رفته به ما چه؟ !

خوب تا چند روز از آزار و اذ یتش راحتیم .

گفتم : سگ زرد برادر شغاله ، از کجا معلوم نفر بعدی بدتر از اون نباشه .

گفت هر کس باشد از اون دیونه بهتره .

حق با حسین بود چون صامت عبدا... انسان بی رحمی بود . با شلاقی که همیشه در دست داشت در اردوگاه چرخ می خورد و با ایراد های بی جا تو سر بچه ها می کوبید .وسایل ما را هر روز بازدید می کرد ، شاید از فرار ما و نقشه هایی که می کشیدیم می ترسید . در این پنج سال هیچ کس خنده او را ندیده بود . یک روز محسن را کشید وسط اردوگاه و بعد از زدن چند  ضربه شلاق رو به بچه ها کرد و به فارسی دست و پا شکسته گفت :

این خبیث می خواد اردوگاه رو به حوزه تبدیل کنه. و بعد فندکش را بیرون آورد و زیر ریش های محسن که چند روزی بود آنها را کوتاه نکرده بود گرفت . فریاد محسن بلند شد و صامت محکم  به صورت او کوبید . یکی از نگهبانها دستهای محسن را گرفت و صامت با فندکش به جان ریش های او افتاد . بچه ها به عنوان اعتراض محوطه را ترک کردند و به سلولهایشان رفتند .

فردای آن روز محسن را دیدم که صورتش تاولهای بزرگی زده بود ، بعضی از تاولها هم ترکیده بودند و آب و جراحت از آنها بیرون زده بود . در حالی که بغض گلویم را می فشرد گفتم :

آقا محسن شرمنده ام نتوانستم کاری بکنم !

گفت : نه برادر ، خدا باید انتقام ما را از این ها بگیرد . خوب شد بچه ها سر و صدا نکردند والا همه را به گلوله می بستند و ککشان هم نمی گزید.

صدای اکبر که مقسم غذا بود بلند شد : زود بیاید غذا بگیرید والا تمام می شود .

به حسین گفتم من میرم . ظرف غذا را برداشتم و رفتم . مدتی با ید درصف می ایستادم تا نوبتم برسد . غذا را که طبق معمول بادمجان بود گرفتم . نگاهم به محسن افتاد . چند ماهی از سوختن صورتش می گذشت ولی داغ صامت هنوز روی صورت نورانی او  به چشم می خورد . محسن من را که دید به طرفم آمد ، سلام کردم .

 گفت :

علی جان به همه خبر بده امشب وضو گرفته برای شام بیایند . می خواهیم در نبود صامت عبدالله نماز را به جماعت بخوانیم . مهر هایشان را هم بیاورند .

آمدم بگویم ممکن است بعثی ها مانع از اقامه شوند ولی محسن به سرعت دور شد .

در فکر حرفهای محسن بودم که اکبر گفت :چیه تو فکری ؟ ظرف غذا را بگیر .

ظرف را نزدیک بردم . غذا را گرفتم و به طرف سلول رفتم . در راه به هر کس می رسیدم ، برنامه ی شب را برایش می گفتم . حسین در حال پهن کردن سفره بود که وارد شدم .

گفتم :

حالا یک خبر خوب از من یشنو .

گفت : حتما با مرخصی صامت موافقت نکردند ؟.

- نه بابا ، آقا محسن را دیدم . گفت بچه ها موقع شام گرفتن همه با وضو بیایند می خواهیم نماز جماعت بخوانیم .

حسین مثل اینکه خبر رهایی را شنیده باشد از جا جست و صورتم را بوسید . باور کردن این خبر برایش مشکل بود . بعد در حالی که هاله ای از تردید چهره اش را فرا گرفته بود گفت : با ماموران اردوگاه هماهنگی کرده ؟

گفتم : نمی دانم .

نهار را خوردیم . ساعات و دقایق به کندی می گذشت . انتظار فرا رسیدن شب و گرمای طاقت فرسای اردوگاه در روز نمود بیشتری داشت .

 

غروب که شد وضو گرفتیم ظرفهایمان را برداشتیم با حسین به راه افتادیم .

حسین کتاب کوچکی را که دعای کمیل در آن نوشته شده بود و تا آن موقع مخفیانه از آن نگهداری می کرد را برداشت .

 گفت:اگر خدا خواست . دعا هم می خوانیم. مهرهایمان را که از قطعه های سنگ تشکیل شده بود  در جیب گذاشتیم و منتظر شدیم.

حسین گفت : شاید امشب از شام خبری نباشه. گفتم دندون رو جگر بگذار اگر دعای کمیل را از حفظ کرده بودی حالا مجبور نبودی این کتاب را قایم کنی. گفت: ای بابا حفظ کردن دعای کمیل از سوره ی بقره هم مشکل تر است.

صدای اکبر از پای ظرف غذا بلند شد:

بچه ها زودتر والا تمام میشه. اکبر با ملاقه آب گوشت سیب زمینی را به هم می زند و باز همان جمله را تکرار می کرد. دو نفر ماموره عراقی طبق معمول با شلاق هایی که در دست داشتند با فاصله ی کمی از دیگ غذا ایستاده بودند. هر دو کلت به کمر و با نگاه های غضب آلود بچه ها را زیر نظر داشتند. تا ان وقت شاید توجه زیادی به آنها نمی کردیم ولی آن شب دقت مان بیشتر شده بود.

    ((جبار مرشد)) و((حامد کریم)) را به خوبی می شناختم.

اولی آدم بداخلاق و دومی آدم ساده لوحی بود،به حسین گفتم: توی صف بایست تا من برگردم. به مامورین که رسیدم با عربی دست و پا شکسته از حامد کریم پرسیدم: راستی به جای صامت عبدا... چه کسی مسئول اردوگاه شده.جبار مرشد به جای او و با عصبانیت گفت:به تو مربوط نیست: برگرد برو یاالله.دیگر سوالی نکردم و آمدم پشت سر حسین ایستادم .

 زیر چشمی همه ی بچه ها را نگاه کردم هیجان و ترس چهره همه را دگرگون کرده بود .

محسن از صف خارج شد و کمی جلوتر از بچه ها ایستاد و مشغول اذان و اقامه شد. مامورین تا آن لحظه متوجه نیت ما نشده بودند. به محض اینکه کلمه قدقامت الصلوه از دهان محسن خارج شد ، همه ی بچه ها ظرف های غذا را روی زمین گذاشتند و به سرعت پشت سر آقا محسن صف بستند. نماز جماعت با تکبیر محسن شروع شد. مامورین که از اصل موضوع تازه با خبر شده بودند به طرف اکبر رفتند . حامد کریم گفت: چرا غذا را تقسیم نکردی؟

اکبربا آن لحجه شیرین اصفهانیش گفت: اجازه بدین نمازشون تموم بشه. گفتن این جمله پتک محکمی بود که به سر حامد کریم زده شد. او به طرف صف ما که در حال سجده بودیم حمله کرد و با شلاقی که در دست داشت شروع به زدن بچه ها کرد،مرتب داد می زد یاالله حرکت کنید . بریدبه سلول هایتان. ولی بچه ها با وجودی که ضربه های شلاق را تحمل می کردند همچنان به نماز ادامه می دادند. در این لحظه بود که جبار مرشد هم به کمک او آمد. بچه ها را که در حال رکوع بودند،با هل دادن روی زمین پرت می کردند. 

حامد کریم مطلبی گفت که معلوم بود تقاضای اعزام نیرو دارد.

 بچه ها که افتاده بودند دوباره بلند شدند و نماز را ادامه دادند، سه رکعت مغرب تمام شد . دست هایمان را به هم گره کردیم و مشغول خواندن دعای وحدت شدیم ، سرو کله سه نفر مامور دیگر پیدا شد . آنها باباطون های برقی به سر همه می کوبیدند  ! کسی از بچه ها نبود که ضربه ای را نخورده باشد ولی بچه ها مصمم تر از قبل استقامت می کردند .

صدای دعای بچه ها همراه با ناله و زاری در پیشگاه خداوند ، فضا را پر کرده بود .مامورین که یقین پیدا کردند کاری از پیش نمی برند به طرف محسن که پیش نماز مان بود رفتند و او را با مشت و لگد روانه سلول انفرادی کردند .

علی رضا که از بچه های با تقوای اردوگاه بود نماز عشا را شروع کرد .

جبار مرشد که اوضاع را خراب می دید کلت خود را بیرون آورد و با قنداق آن به سر فضل الله کوبید . خون از سر او جاری شده بود و لی همچنان به نماز ادامه می داد .

فضل الله سه رکعت را با بچه ها خواند ولی برای رکعت چهارم نتوانست از زمین بلند شود .

نماز را با هیجان تمام کردیم .

 جبار مرشد چند تیر هوایی شلیک کرد و بچه ها که دیدند شاید ایستادن بیش از این خطری را برای کسی بوجود آورد بدون گرفتن غذا آنجا را ترک کردند . تنها کسی که باقی مانده بود فضل الله بود که همانطور نشسته خون های صورتش را پاک می کرد .

ماموری به او نزدیک شد و با کوبیدن لگدی به کمر فضل الله گفت :

زود باش گورت را گم کن !

حامد کریم به طرف فضل الله رفت زیر بغلش را گرفت و او را به طرف اتاق نگهبان ها برد .

وقتی به سلول برگشتیم حسین گفت :

شب خوبی بود . درسته ؟ 

گفتم : بله البته با دسر کتک هایی که نوش جان کردیم .

صبح که شد رفتم و حال محسن و فضل الله را از اکبر پرسیدم .اکبر گفت :

دیشب سر فضل الله را پانسمان کردند و او را به سلولش فرستادند ولی آقا محسن هنوز آزاد نشده .

احمد یوسفی 

---------------------------------------------------------------------

از تبار لاله ها

احمد یوسفی بروجرد

هفتمین مین را که  خنثی کردم و به دست صابر دادم ، سیخک را برداشتم و با عجله شروع به سیخک زدن زمین کردم .هنوز یک متر پیشروی نکرده بودیم که دستی از پشت  شانه ام را نوازش کرد و گفت :

خسته نباشی برادر .

با تعجب سر برگرداندم ، در تاریکی مطلق شب نمی شد او را شناخت .

گفتم :

ببخشید شما ؟!

از نیروهای تک کننده گردان میثم هستم .

شما اینجا چکار دارید ؟ ! مگر میدان مین را نمی بینید ؟

به همین خاطر آمدم ، گفتم شاید کمکی از دستم ساخته باشد .

بی زحمت اگر شما همان عقب منتظر باشید ، کمک بزرگی به ما کرده اید .

  خیلی خوب حالا چرا اخم می کنی . لبخند بزن دلاور .

از اینکه در این جوش وخروش جنگ مزاحم کارم شده بود اعصابم به هم ریخته بود ولی چاره ای نداشتم و مجبور بود آرام صحبت کنم چون فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ،علاوه بر آن یک گردان از نیروهای تک کننده هم منتظر بودند تا هر چه زودتر میدان پاکسازی شود و علیات شروع شود .وقتی دیدم ایشان بر نمی گردند از حرص سیخک را به زمین کوبیدم و گفتم :

ببین اخوی ، الان موقع خوش و بش و جای اینجور حرفها نیست . اصلا شما نباید بدون اجازه به این محل می آمدی .

با همان لحن متین و آرامش گفت :

من هم دوره ی تخریب را گذرانده ام . برای اینکه راه زودتر برای بچه ها باز شود  اگر اجازه بدهید من هم به شما دو نفر کمک کنم .این بار صابر پا درمیانی کرد و گفت :

سر گروهبان حالا چه اشکال دارد . دلش را نشکن .

 هشتمین مین را از زمین خارج کردم و در حال خنثی کردن آن به صابر گفتم :

یاالله زودتر حالا وقت این کارها نیست . من از کجا این آقا را  توی این تاریکی شب  بشناسم  اصلا از کجا معلوم که ستون پنجمی نباشد ؟

 بخدا جزوه گردان میثمم ، به حاج آقا رحیمی التماس کردم که بگذارد بیایم و به شما کمک کنم .

چرا وظیفه خودت را انجام نمی دهی ؟ و چه اصراری به کمک ما داری ؟!

می خواهم در پاکسازی جاده کربلا من هم سهمی داشته باشم .

 اسم کربلا را که آورد بدنم لرزید . بی اختیار بلند شدم شانه اش را گرفتم و او را به زمین نشاندم .و گفتم :

خیلی خوب حالا با چه وسیله ای زمین را می گردی ؟

 با این سر نیزه .

 دستانش را به آسمان بلند کرد و بعد از اینکه خدایش را سپاس گفت ، سر نیزه اش را بیرون آورد و شروع به سیخک زدن زمین کرد . مقداری که جلو رفت صابر گفت :

سر گروهبان ! سیم تله !

گفتم : خیلی آرام از نزدیکترین  محل به مین ، سیم را قطع کن .کاملا مواظب باش .

صابر سیم را که قطع کرد . مین منور روشن شد . خیلی  دستپاچه شدیم و ناچار روی زمین دراز کشیدیم این آقایی که هنوز اسمش را نمی دانستیم خودش را به مین رساند و با قرار دادن کلاه آهنیش روی مین مانع از نور افشانی  مین شد . در دلم به او احسنت گفتم ولی بی احتیاطی صابر و روشن شدن مین منور باعث شد عراقیها به جنب و جوش بیفتند و رگبارهای پیاپی و بدون هدف خود را به محلی که منور روشن شده بود بگیرند . آنها برای اینکه مطمئن شوند کسی به میدانشان نفوذ نکرده است، منورهای زیادی را بالای سرمان فرستادند ، ما هم فقط باید به زمین می چسبیدیم و تکان نمی خوردیم .

سعی کردم زیر نور منور ها چهره ی غریبه ی مددرسان را ورانداز کنم  ولی او هم کاملا صورتش را به زمین چسبانده بود و منتظر بود که هرچه زودتر نور منورها فروکش کند .اوضاع که کمی عادی شد به صابر و غریبه گفتم :

سریع بلند شوید لطف خداوند شامل حالمان شد و خوشبختانه عراقی ها متوجه حضورمان نشده اند ، والا عملیات لو می رفت .

 چند متر دیگر از میدان را پیشروی کردیم . فاصله ما تا سنگر های عراقی به کمتر از دویست متر رسیده بود . نوار سفید را به جلو غلطاندم و گفتم :

راستی برادر نگفتی اسمت چیست ؟

  اسمم به چه درد شما می خورد . یک بنده گناهکار خدا هستم .

  لااقل بدانیم با چه اسمی صدایت بزنیم .

  چون گردانم میثمه بگویید ، میثم

   فکر نمی کردم اینقدر در کار مین برداری ماهر باشی ! فاصله ات با ما زیاد شده من مجبورم بلند حرف بزنم . کمی آرامتر برو تا ما هم برسیم .

صدای پای بچه ها را میشنوی ؟ اگر ساعت از دوازده بگذرد ترمز های آنها از کار می افتد .  خوب گوش کردم به صابر گفتم :

صابر جان زودتر ، آمدند .

 با عجله چند متر دیگر را پاکسازی کردیم .

حالا گردان تک کننده میثم کاملا به ما چسبیده بود . ما هم تا بریدن آخرین سیم خاردارها فاصله چندانی نداشتیم . میثم که زودتر از ما در محور خودش به سیم خاردار رسیده بود آرام و با عجله به طرف ما آمد و گفت :سر گروهبان شما بروید و سیم خاردارها را قطع کنید ، من این دو سه متر را پاکسازی می کنم .

بدون معطلی بلند شدم صابر را با خود به طرف سیم ها بردم و آنها را با انبر چیدیم صدای روشن شدن تانکهای عراقی به وضوح شنیده می شد و این جابجایی من را به این شک دچار کرده بود  که نکند عراقی ها از حمله مطلع شده باشند !

از پشت سرم صدای یا مهدی ادرکنی یکی از نیروها را شنیدم و با شلیک آر پی جی  او یکی از تانکهای عراقی  مورد اصابت قرار گرفت . گردان سراسیمه حمله کرد. میثم که آخرین مین را پیدا  می کرد با هجوم بچه ها تنها راه حل را  انداختن خودش به روی مین دید تا بدن مطهرش تکه تکه شود و عملیات بچه های گردانش متوقف نشود .

بوی گوشت سوخته بدن میثم با فریاد یا حسین بسیجیان در هم آمیخته بود و جنگ به پیروزی نزدیک می شد . صبح پیروزی باقی مانده بدنش را به هر کس نشان می دادیم از نامش چیزی نمی گفتند  . و میثم چه گمنام زندگی کرد وچه گمنام شهد شهادت نوشید.

 

 

نویسنده: احمد یوسفی (هر گونه برداشت منوط به اجازه کتبی از نویسنده است)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


رملهای تشنه ی فکه 


صبح زود از چنانه که عازم فکه بودیم با ستواندوم تازه داماد مجیدناظری قرار گذاشتیم  ، هر کدام از ما روی یک نوار میدان مین کار کند . محلی که باید مین برداری می شد حد فاصل سنگرهای خودی تا خط عراقیها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله زیادی بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل می رساندیم عراقیها متوجه حضورمان نمی شدند . مجید گفت ما باید تا قبل از اینکه ظهر بشود کارمان را تمام کنیم . در غیر این صورت با تابش نور، دشمن تک تک ما را شکار می کند

شهید گروه 411 بروجرد میدان مین عراقی  شهید مجید ناظری

با یک جیپ ( آمبولانس کا- ام)  از سنگرهای خودی جدا شدیم و به منطقه مورد نظر رسیدیم.

4 نفر سرباز را کنار ماشین و روی جاده آسفالت گذاشتیم و من به همراه ستواندوم مجید ناظری روی دو نوار جداگانه مین pomez   شروع به خنثی کردن مین ها کردیم .

قرار شد هیچکدام از ما به مین هایی که در اثر باران زنگ زده و حساس شده اند ، دست نزنیم و آنها را در فرصتی مناسب تر، سر جایشان تخریب کنیم .

با گذشت دو ساعت از شروع کار، فاصله زیادی با سربازان و ماشین پیدا کرده بودیم . میدان مین عراقی

گرمای زیاد و انعکاس حرارت آفتاب روی رمل های فکه و تشنگی هر چند وقت یکبار، قمقمه آبم را خالی کرده بود .  

مجید سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زیاد شده بود . تصمیم گرفتم به طرف ماشینمان بروم و قمقمه ام را آب کنم . چند متر که از دستک مین دور شدم صدای انفجاری را روی خطی که مجید کار می کرد شنیدم  

صدا شبیه انفجار گلوله خمپاره شصت بود . دود و خاک ها که کناره رفت مجید سر پا نبود ، با عجله خودم را به او رساندم . او روی رملهای داغ در محل گودی افتاده بود و ناله می کرد ، هر دو دستش از بالای آرنج قطع شده بود و از پیشانیش که جای ترکش مین بود خون فواره می زد.

سربازها که این وضع را از دور می دیدند ، برانکار را داخل ماشین گذاشتند و به طرف ما حرکت کردند . بعد از انفجار مین، عراقیها هم شروع به شلیک خمپاره کرده بودند و لحظه ای انفجارها قطع نمی شد .

ماشین که به طرف ما می آمد روی مین ضد خودرو رفت و سربا زان با موج انفجار هر کدام به گوشه ای پرتاب شده بودند . بچه های خط مقدم که پشت سر ما بودند با دوربین این صحنه ها را می دیدند، آنها وقتی به کمک رسیدند مجید ، دیگر رمقی برای ماندن نداشت .

با چفیه ای که همراهم بود. نمی دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم . چفیه را با فشار روی پیشانیش گذاشتم و او را دلداری دادم .

او هر لحظه و با صدای بریده بریده، آقایمان امام حسین و ابوالفضل(ع)  را صدا می زدو آب می خواست . قمقمه اورا که بیرون آوردم خشک تراز قمقه من بود .

مجید در آخرین لحظات با زحمت سرش را که بین دستان من قرار داشت رو به قبله چرخاند، نگاهی به دور دست کرد لبانش تکانی خورد و شهید شد .

سرگرد نزاجا : احمد یوسفی



---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوپازا

دوپازا

                                                به نام خدا

دوپازا                            نوشته : احمد یوسفی        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر تار و مبهم  خانمی سفید پوش

 به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار

نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی

در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت

آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم .

به سرم که درد  زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود .

دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای

وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من

نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .

صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم

و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود

کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .

 

دوباره سعی کردم کسی را صدا بزنم ولی این بار هم فریاد ضعیفم به جایی نرسید .

کمی فکر کردم . برای جلب توجه سعی کردم با دستی که سرم به آن وصل نبود

ظرف استیلی که روی تختم قرار داشت و پر از باند و گاز بود  را روی زمین پرتاب کنم .

صدای ظرف استیل که در سالن پیچید ، خانم  سفید پوش با عجله و شتابان به طرفم آمد .

- شما به هوش اومدید . ؟!

سعی کردم باهمه توان جواب او را بدهم .از درد چینی به پیشانی انداختم و گفتم:

- مگه بیهوش بودم ؟!

- خدا را شکر ، الان سه  روز است که بی هوشید .

- چرا ؟

- با ضربه ای که به سر شما خورده ، دکتر ها قطع امید کرده بودند . اگر به دکتر تابان

اطلاع بدم خیلی خوشحال می شه .

 

- میشه بگین اینجا کجاست ؟ !

- بیمارستان مهاباد .

- مهاباد ؟!

- بله ، می خواستی کجا باشه .

- آخه من تو مهاباد چه کار مبکنم؟!

- می بینین که تو بیمارستان هستی و تحت درمان . اصلا اجازه بدین دوستتون

که بیاد همه چیز براتون روشن می شه . اون بیشتر در جریانه کارهاست .

- دوستم ،؟

-  بله ، همقطارتون ،آقا مجتبی .

- منو مجتبی اینجا آورده ؟ ای بی معرفت .

- اون دوست خوبیه . خیلی شما رو دوست داره . نمی دونید تو این سه شبانه روز

چه قدر بالای سرتون اشک ریخته . حالاهم گفت من چند دقیقه برم تو خیابون و

یه زنگ به خونه بزنم .

 - خانم می شه بگین من تا کی باید اینجا بمونم ؟

- شما تازه ده دقیقه است به هوش اومدید زود از ما خسته شدید؟ تا یه مد ت

مهمان ما هستی .

- ولی من نمی خوام اینجا بمونم . باید به کی بگم ؟

- به دکتر تابان . اینقدر هم به خودتون سخت نگیرید اصلا براتون خوب نیست .

- تورو خدا به دکتر بگین بیاد . من نمی تونم بمونم .

 خانم پرستار وقتی اصرار من را دید  ناراحت  شد وبه طرف راهرو حرکت کرد.

 نزدیک در اتاق که رسید، ایستاد صورتش را به من برگرداند و گفت :

  - شما با پایی که از 3 قسمت خورد شده و سری که حسابی آسیب دیده کجا

    می خواین برین؟ 

پرستار که خارج شد سعی کردم با فشار به حافظه ام ،علت بودنم در این

بیمارستان را به یاد بیاورم ولی فایده ای نداشت . درد سر و پایم به شدت

اذیتم می کرد . باید یکبار دیگر پرستار را صدا می زدم تا چاره ای برای

رقص خون

دردهایم بیندیشد . توانم را برای فریاد زدن که جمع کردم مجتبی از در وارد شد .

وقتی مرا به هوش دید خیلی خوشحال شد و خدا را بارها شکر کرد . بعد از

اینکه صورتم را بوسید . گفتم :

- اول از همه بگو من اینجا چیکار می کنم ؟

- سه شب پیش یادت هست ؟ می خواستیم جلوی نیروهای سپاه ارومیه

رو توارتفاعات دوپازای عراق مین گذاری کنیم .

-  بله .

- شما با تویوتای سپاه رفتی و تعدای از بچه ها پشت ماشین همراهت بودن .

ما هم با ماشین یگان خودمون پشت سر شما حرکت کردیم .

- بله .

- منورهایی که عراق می زد هم یادتونه ؟ چند بار راننده شما نگه داشت

و شما از ماشین پیاده شدید که عراقی ها با وجود فاصله خیلی کم ماشین رو نزنند .

- بله .

- اون شب پیچ آخر جاده رو می خواستیم رد بشیم که یه خمپاره جلوی ماشین

شما خورد و ماشین رو به دره پرت کرد . همون راننده ای که گفتی تازه داماد

شده و در سپاه پاسداران ارومیه خدمت می کرد همونجا شهید شد و شما هم به

این وضعیت در اومدید.

- بقیه بچه ها چی ؟

- اونا مورد خیلی مشکلی نداشتند چند تاشون سر پایی مداوا شدند و آقای کبود وند

 بیمارستان سر دشت موندند . ولی چون وضعیت سر شما، دکتر ها را نگران

کرده بود شبانه به اینجا فرستادن و الحمدولله حالا هم که خوبی .

- من از اون لحظه هیچی یادم نمیاد . لطف کن پرستار رو صدا کن تا این

درد لعنتی رو کم کنه .بعد هم بگو زودتر منو از اینجا نجات بدن که اصلا

حوصله موندن رو ندارم .

- خیالت راهت باشه من پیشت می مونم و  تنهات نمی ذارم .

 

 سرگرد نزاجا احمد یوسفی از گروه 411 مهندس دفاعی بروجرد .

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی